اسراء عبدالهی اسراء عبدالهی ، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

اسراجون

پاییز 94 و اغاز مدرسه

عزیز دلم امسال تو به پیش دبستانی رفتی . همون مکتب الزهرا این چهارمین سالیه که تو اینجا میری. برات لباس دوختم بعدا عکستو با لباس میزارم. کی ذوق داشتی واسه مدرسه رفتن. هانیه دختر خاله اعظم هم میاد اینجا به همین خاطر هر دوتون خیلی خوشحال بودین. صبحها یه خورده اذیت میکنی آخه شب دیر میخوابی .دیر رفتی مدرسه خانم عظیمی تو رو تنبیه کرد. خیلی کسرت میشه به من نگفتی . یه روز دیگه هم دیر رفتی بهت اجازه نداد سر صف بری من خودم دیدم ولی سعی داشتی به من نگی ولی بالاخره گفتی. میگی خانم عظیمی رو دوست نداری چون منو تمرین کرد.اولین بار گفت دستات بالا باشه روی یه پا بایست میگی بلد نبودم خانم عظیمی برام خنده کرد. از اینکه سر صف نرفتی خیلی ناراحت بودی داشتی گریه م...
20 مهر 1394

بدون عنوان

مامان و بابای مائده بودن تهران. زن عمو عمل کرد ما اومدین اونها چن روزی اونجا مودن. من و بابا شما رو آوردیم دریا بندرگز خوش بگذرونین ولی حرص ما رو در آوردین چون از همه چیز میترسیدین و سوار نمیشدین. فقط تاب و سرسره میرفتین. راستی سرسره هم دیگه سوار نمیشی چون یه بار زیاد چرخ خوردی و حالت بد شد دیگه سوار نمیشی. کیاسر خونه عمه رقیه. ...
25 شهريور 1394

تابستان 94

اسراء جون پیش دبستانی تو رو مکتب الزهرا ثبت نام کردم ولی فک نکنم خانم خاج مربیت باشه. راستی چن روز پیش ماشین خریدیم مبارکمون باشه. تو خیلی ذوق کردی اخه عشق ماشین بودی همش سوال میکردی که کی میخریم. بالاخره خریدیم خیلی ذوق کردی تو مائده و مهدی داشتین بال در میاوردین. عمو و زن عمو رفتن تهران دکتر تو و مائده دیروز همراه من اومدین سرکار به اصرارکه ما رو با ماشین برسونه بابا. خانوم رفتی جلو نشستی بعدش به من خندیدی و گفتی من رفتم جلو. عزیزم دیشب هم اعصاب منو بابا رو خورد کردی دعوات کردیم. متاسفانه یکم کتکت هم زدیم . آخه واسه این که فردا قراره بریم بندسر و عمه حلیمه نمی یاد کلی گریه کردی و اعصاب ما رو به هم زدی . هر چی بهت گفتم که شوهرش اجازه نمیده ...
19 شهريور 1394

بدون عنوان

ا این هم عکس فاطمه جون داداش ایمان. اوایل که کوچ رفتن قم اسراجون براش خیلی گریه میکردی همه دوسش داریم چون خیلی دوست داشتنی هست . اینجا من و تو بابا رفتیم ملاقاتش آخه بچه وقتی از قم اومده بود خیلی مریض شد. ...
9 مرداد 1394

بهار 94

بهار 94 بندسر.فک کنم مادرجون اینها تنورو روشن کردن میخوان نون بپزن سلام خیلی وقت تو وبلاگت نیومدم دخترم آخه سه روز مونده به عید عمو جونت و زن عمو و مائده جون تصادف کردن ما روزهای خیلی  بدی داشتیم زن عمو تو بیمارستان بسری بود پاهاش شکست و دستش حس و حرکت نداشت. خیلی بد بود عیدمون مسخره روزهای عیدی مون مسخره تر خدا روشکر مائده جون چیزی نشد فقط چن تا خراش برداشت . وتی من پیش زن عمو بودم تو بیمارستان تو خونه میموندی . یه شب میخواستیم بریم تهران واسه عمه حلیمهکلی گریه کردی دلمونو ضعف آوردی وحشتناک براش گریه کردی من هم اعصابم خرد شد یکی زدمت . بهت گفتیم تهران دوره و سه روز قراره بمونیم واس خاطر همین واسه حلیمه گریه میکردی میگفتی اون هم...
25 خرداد 1394

بدون عنوان

اسراء جون مثل یک مامان منونصیحت میکنی مثلا وقتی تو حرفم میپری من سرت دادم میزنم میگی نباهد داد بزنی باهد بگی عزیز دلم تو حرفن تپر من دارم حرف میزنم. عزیز دلم تو حرفم نپر من دار فیلم میبینم صب کن فیلم تمام بشه بعد. فدات بشم مامانی . سیاست خیلی خوبی هم داری مثلا تو گوش من میگی مامان تو جلو تری بعد میری تو گوش بابا میگی تو جلوتری به هر دو مون میگی به کسی نگیم خیلی بلدی ها. این روزها مهدی تو بیمارستان بستری تو دیوانه کردی ما رو همش بهانه می گیری .
20 بهمن 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به اسراجون می باشد